<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادی کن</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/</link>
<description>پاتوقی برای آشنایان و دوستان و فامیل</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 16 Oct 2008 06:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تصویر تاریخی</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;اين هم تصويري تاريخي از تخت جمشيد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;MARGIN: 9px&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/7/24/18284_716.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;البته بليت وروديش&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;ارادتمند همه &lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;م&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000cd&quot;&gt;حمد&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;PADDING-RIGHT: 20px; PADDING-BOTTOM: 3px; FONT: bold 15px Arial; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 10px&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/7/20/18078_219.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارادتمند همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 21:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیادت از بیمار</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>آنکه بیمار می‏شود چشم به راه است تا دوستان و بستگان از او دیدار کرده، احوال او را جویا شوند; چرا که مریض از دیدن آنان خوشحال می‏شود . از نظر اسلام عیادت از بیمار جزء حقوقی است که برادران و خواهران دینی موظف‏اند نسبت‏به همدیگر مراعات کنند . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 474px; HEIGHT: 301px&quot; height=180 alt=عیادت hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/1z6e87l.jpg&quot; width=532 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدار با خاله فخری عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 469px; HEIGHT: 328px&quot; height=326 alt=مجید hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/mczx4m.jpg&quot; width=513 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدار با آقا مجید عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سلامتی همه بیماران مخصوصا خاله فخری و مجید دعا بفرمائید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ارادتمند - اسفندیار&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 02:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>16 مهر ، روز بتن گرامیباد</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>                                      &lt;IMG alt=&quot;احمد حامی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.irancivilcenter.com/images/news/icc_news_fa_371.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT size=4&gt;حامی ، پدر بتن ایران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این مملکت عاشق می‌خواهد، هیچ وقت نگویید نمی‌شود؛ بگویید چگونه می‌شود؟(زنده‌یاد استاد احمد حامی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد احمد حامی، در سال 1286 هجری شمسی در یکی از محلات قدیمی تهران متولد شد و پس از طی تحصیلات ابتدایی در مدارس توفیق و حسینیه، تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان دارالفنون به پایان رساند و با موفقیت در آزمون اعزام به خارج، جزو نخستین گروه از دانشجویان ایرانی در سال 1308 راهی برلین شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وی حدود یک سال بعد، بنا به‌دلایلی، به تهران بازگشت و سپس عازم سوییس شد و توانست مهندسی راه و ساختمان را از پلی تکنیک زوریخ، دریافت کند. در واقع، استاد حامی، نخستین ایرانی بود که موفق شد بین دانشجویان سایر کشورها، رشته راه و ساختمان را با درجه ممتاز به پایان رساند و به دریافت جایزه ویژه‌ این دانشگاه، نایل شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عشق بی پایان استاد به ایران و آگاهی ایشان از نیاز کشور به افراد تحصیل کرده، موجب شد که در سال 1315، به ایران باز گردد و همزمان با خدمت نظام وظیفه، به ‌عنوان رییس راه استان در وزارت راه شروع به کار کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مهندس حامی، در آن زمان همچنین به تدریس در دانشکده فنی دانشگاه تهران که به‌ عنوان نخستین دانشکده مهندسی ایران، در طبقه فوقانی درالفنون مستقر بود نیز می‌پرداخت و از جمله بانیان احداث دانشکده در محل کنونی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد حامی، در کنار 46 سال تدریس مداوم در دانشکده فنی دانشگاه تهران، در سایر دانشگاه‌ها از جمله دانشگاه امیرکبیر، دانشکده فنی دانشگاه تبریز و دانشگاه فارابی اصفهان نیز به تربیت دانشجویان و مهندسان کشور همت گماردشخصیت چند بعدی استاد، این امکان را به ایشان می‌داد که علاوه بر امور دانشگاهی، به امور اجرایی نیز بپردازد. از این رو، مسؤولیت‌هایی نظیر مدیریت اداره ارتباطات در سازمان برنامه، مدیریت کل راه‌ها در وزارت راه و معاونت فنی وزارت، مشارکت در بسیاری از طرح‌های عمرانی از جمله راه آهن میانه و شاهرود ـ که از شاهکارهای مهندسی ایران می‌باشد ـ را برعهده گرفته و در کنار آن، همکاری نزدیکی با مرکز مطالعات سیاسی وزارت امور خارجه و سازمان برنامه و بودجه ـ در تدوین مقررات و مشخصات فنی ـ داشت و ایجاد مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن مشارکت فعالی را اعمال کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سمت وی در مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن، مشاور عالی ساختمان و مصالح ساختمانی بوده و در بنیانگذاری سازمان برنامه و بودجه سابق (سازمان مدیریت و برنامه ریزی فعلی) نیز همکاری تاثیرگذاری داشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همکاری و مشارکت استاد حامی در ساخت و راه اندازی بسیاری از راه ها، پل ها، راه‌های آهن، فرودگاه ها و بنادر کشور و تسلط وی به راه‌های کشور به حدی بود که ایشان را «پدر راههای ایران» نامیده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد، علاوه بر این، بارها پیشنهاد پست وزارت راه را به علت علاقه وافر به تدریس، رد کرد. مجموعه ویژگی‌های منحصر به ‌فرد استاد احمد حامی، او را به ‌عنوان یکی از ارکان تاریخ مهندسی کشور مطرح می‌کند و همچنین اطلاعات بسیار دقیق استاد از خصوصیات زمین‌شناختی و جغرافیای مناطق مختلف ایران، این امکان را به ایشان داد که بسیاری از معادن کشور از جمله معادن سیمان در جاجرود و آبگرم، معدن ماسه‌ سیلیسی در فیروز کوه، معدن قیر معدنی در بهبهان و کانولن در جاجرود و میانه را کشف کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زنده‌یاد مهندس حامی، علاوه بر تحقیق و بررسی پیرامون وضعیت خاک و معادن کشور، مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران انجام داد. مطالعاتی که به ارایه نظریاتی در مورد خط فارسی، ریشه تاریخی نام مناطق ایران، رد صحت حمله اسکندر مقدونی به ایران و نیز چگونگی انقراض سلسله‌ ساسانی انجامیده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مجموعه‌ی آثار مکتوب استاد، دامنه وسیعی از موضوعات را فرا می‌گیرد که از آن جمله، می‌توان به کتاب‌های «&lt;STRONG&gt;مصالح ساختمانی&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;سیمان‌های طبیعی&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;نسوز&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;آسفالت گوگردی&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;راههای ایران در گذشته و آینده&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;روسازی آسفالتی خیابان‌های تهران&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;ماشین‌های متراکم‌کننده زمین‌های خرده سنگی&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;برآورد ساختمان‌ها&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;آب‌یابی، آب‌رسانی، آب‌یاری، آب‌سنجی در ایران باستان&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است&lt;/STRONG&gt;» و «&lt;STRONG&gt;هلنیسم دروغی بزرگ درباره فرهنگ ملتی کوچک&lt;/STRONG&gt;» اشاره کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از استاد حامی علاوه بر آثار علمی تخصصی، تحقیقات و کتاب‌هایی نیز در زمینه‌های فرهنگی، ادبی و تاریخی به جای مانده که از جمله آنها می‌توان به کتاب‌های «&lt;STRONG&gt;خط فارسی&lt;/STRONG&gt;»، «&lt;STRONG&gt;کیش مهر یا بغ مهر&lt;/STRONG&gt;» و بسیاری دیگر اشاره کرد که تاکنون در مجموع، در شمارگانی بیش از 50 هزار نسخه به چاپ رسیده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مهندس احمد حامی در کنار تالیفات و مقالات چاپ شده خود، تعداد قابل توجهی گزارش و مقاله منتشر نشده دارد که در بسیاری از آنها طرح‌‌های پیشنهادی مفیدی در زمینه مهندسی راه و ساختمان ارایه شده که کوتاه کردن راه شمال، نامناسب بودن راه هراز، آباد کردن خوزستان و ... از آن جمله‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد حامی، سرانجام پس از عمری تدریس و تلاش پیگیر در راه اعتلای ایران عزیز و خدمت به مردم در دهم بهمن‌ماه1379 در گذشت و در بهشت سکیه کرج به خاک سپرده شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتنی است؛ استاد حامی، حقوق مربوط به تمامی آثار خود را به دانشگاه تهران اهدا کرده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;مهندس حامی&lt;/STRONG&gt; استاد و پایه گذار صنعت راه و ساختمان ایران و از موسسان دانشگاه تهران است. یکی از کارهای تاریخی وی آسفالت کردن خیابانهای تهران و ساخت ساختمانهای دانشگاه تهران است. وی دوازده سال از یونان تا ایران را پیاده سفر کرد و حاصل این سفر کتابی بود که از وی منتشر شد به نام اسکندر بزرگ ترین دروغ تاریخ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt; 16 مهرماه به منظور تجلیل از مقام علمی و خدمات ماندگار مرحوم مهندس حامی، بنیانگذار مهندسی نوین و پدر مهندسی عمران ایران به عنوان روز بزرگداشت «استاد مهندس احمد حامی» و روز «بتن» نامگذاری شده است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;درین جا می خواهم خاطر ه ای از استاد حامی نقل کنم البته با واسطه یکی از اساتید محترمم که خودشان از جناب حامی شنیده بودند. :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایشان از طرف نیروی دریایی به جلسه ای برای سخنرانی دعوت شده بودند و قبل از مراسم کلی ایشان را تحویل می گیرند و همه از جایشان به احترام استاد بلند می شوند. بعد حین سخنرانی ایشان اشتباهی میگویند :رضا شاه کبیر ! و خود ایشان که می دانستند چه حرفی زدند سعی می کنند جمع جور کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد اتمام سخنرانی می بینند هیچکسی از جایش بلند نشد و جایشان را گرفتند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش هم ایشان را به یه جایی راهنمایی می کنند و به ایشان می گویند :&quot;این مزخرفات چیه که گفتی ؟؟؟؟؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایشان می گویند: &quot;رضا که اسم هست شاه هم که بهش می گفتن کبیر هم که گویا مجلس تصویب کرده بود !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به هر حال ایشان دیگر بعد آن ماجرا به جایی دعوت نمی شوند و به ایشان اجازه سخنرانی نمی دهند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستی استادم این راهم گفت که :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #00cc00&quot;&gt;استاد حامی یه روز به شوخی فرمودن اگه من رو تو قبر هم بذارن دستمو میارم بیرون از قبر و داد می زنم آهای جنس این خاک که رو من ریختین خوب نیست بیاین عوضش کنین !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من درس &quot;مصالح ساختمانی&quot; را با استاد حامی در دانشگاه صنعتی امیر کبیر گذراندم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایشان یک روز دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت : شما اهل کجا هستید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و من گفتم : گیلان استاد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایشان پرسیدند : میدانی گیل و دیلم چه کسانی بودند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چون میدانستم استاد میخواهد تاریخچه مردم گیلان را رو کند گفتم : نه زیاد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; سپس استاد نیم ساعت در مورد تاریخچه  مردم آن دیار بصورت خصوصی برایم صحبت کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حوصله استاد بی نظیر بود و آن روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یادشان گرامی&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ارادتمند -  اسفندیار&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاچای</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 478px; HEIGHT: 256px&quot; height=356 alt=کلاچای hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/15wdyj4.jpg&quot; width=523 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 02:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حق مسلم !</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cc0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=241 alt=قلیان hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2rm8d38.jpg&quot; width=487 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;چرا مردم را از آزادیهای فردی محروم میکنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5&gt;&lt;FONT size=4&gt;مصرف قلیان یک موضوع فرهنگیست نه جزایی .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;چه چیزهای دیگری حق مسلم ماست که از آن محرومیم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccc00&quot; color=#000000 size=3&gt;لطفا نظر مرقوم فرمائید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 07:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وداع با مژگان</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;              &lt;FONT size=4&gt; انا لله و انا اله الراجعون&lt;/FONT&gt;                                    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 280px; HEIGHT: 224px&quot; height=193 alt=مژگان hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/thumbs/1221957093.jpg&quot; width=229 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نام : مژگان قربان صمیمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نام پدر : علی اکبر قربان صمیمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نام مادر : زهرا مقیمی شلمانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;محل تولد : رامسر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تاریخ تولد : ۱۳۴۹ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تاریخ فوت : ۲۹/۶/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مژگان ناباورانه از میان ما پر کشید ،  یادش گرامی باد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بدینوسیله از طرف همه دوستان ، آشنایان و فامیل به خاله زهرای عزیزم و خانواده محترمشان از صمیم قلب تسلیت میگویم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;امیدوارم در این شبهای قدر و ماه مبارک رمضان  آن مرحومه را از دعای خیر خود محروم نفرمائید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=4&gt;ارادتمند - اسفندیار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوانی کجایی که یادش . . . . .</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>                                            &lt;IMG alt=جنگ hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/thumbs/1221521505.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها بود به تهران نیامده بودیم ، من و برادرم پاپیچ خانواده شدیم &quot;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;که بابا ما دیگه بزرگ شده ایم ، اجازه بدهید خودمون تنها برویم تهران خانه دایی قاسم&lt;/FONT&gt; &quot; دایی قاسم تهران زندگی میکرد تقاطع خیابان کارون و امام خمینی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره خانواده قبول کردند و من به اتفاق برادر بزرگم روزهای آخر  شهریور ۵۹ رفتیم تهران . فکر میکنم چهار پنج سالی از آخرین بازدیدم از شهر تهران میگذشت . در این فاصله زمانی انقلاب پیروز شده بود و به واسطه همین تغییرات لباسها - آداب و رسوم - شکل ظاهری خیابانها و خیلی چیزهای دیگر در تهران تغییر کرده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی دیوارهای شهر شعارهای انقلاب باقی بود هر چند شعارهای بعد از انقلاب نیز اضافه شده بود ، حتی روی دیوار برج میدان آزادی نیز شعارها بچشم میخورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اتفاق دایی قاسم  رفتیم توپخانه و یک دستگاه دوربین عکاسی کداک ۱۱۰ خریدیم و به پارک شهر رفتیم و کلی عکس گرفتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی روزها میرفتیم روبروی دانشگاه تهران ، گروه های مختلف سیاسی نشریات ، اعلامیه ها و کتابهای خودشان را در معرض دید قرار میدادند و هر چند نفر نیز با هم بحث سیاسی میکردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دایی قاسم  عاشق بحث بود ،  هر کجا جمعیت بیشتری بودند و معلوم بود بحثشان داغتر است ، وارد بحث آنها میشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز وسط بحث سیاسی دایی قاسم ، صداهای انفجاری از راه دور بلند شد . هر کسی یک چیزی میگفت و در نهایت پس از چند لحظه موتور سواری که از خیابان انقلاب میگذشت خبر از حمله هوایی عراق به فرودگاه مهر آباد تهران داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری آن روز اولین روز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن لحظه اصلا فکر نمیکردم در سالهای آینده چه در انتظار من و جوانان هم سن و سالم است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تکلیف چه بود ؟ در فاصله کمتر از سه ماه بیش از دو میلیون هکتار از کشور عزیزمان بدست دشمن افتاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای اول جنگ حتی گروههایی که بعدها جزء مزدوران صدام شدند برای شرکت در جنگ اعزام نیرو داشتند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشمن قلب همسن و سالهای من را نشانه گرفته بود، در نتیجه  متولدین ۳۷ تا ۴۷ بیشترین شهدای جنگ تحمیلی را تشکیل دادند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خیلی ها آن روزها را فراموش کردند ، ولی &quot; یادی کن &quot; فضایی برای یادآوری رشادتهای جوانان ایرانی است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شاهد کشته شدن بیش از هزار نفر در طول هشت سال جنگ بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیائید پاسدار خون شهدای پاک جنگ تحمیلی باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ارادتمند - اسفندیار&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 12:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ای از سفر</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>بلا فاصله بعد از اینکه از سفر شمال برگشتیم ، برای شرکت در سمیناری با همکارانم به کرمانشاه رفتیم و در هتل چهار ستاره جمشید که یکی دو سالی از افتتاح آن میگذرد مهمان بودیم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که برای شام به رستوران هتل دعوت شدیم ، از آنجایی که آنروز در سمینار نهایت پذیرایی را از مدعوین بعمل آورده بودند، اشتهایی برای صرف شام نداشتیم .مدیران بهزیستی استانهای مختلف مرزی هم با ما روی یک میز حضور داشتند . بعد از صرف سالاد که سلف سرویس بود ، شام را که چلو کباب سلطانی بود آوردند . هر کدام از دوستان ، یکی دو لقمه خورده  و بقیه غذا ها را بدون اینکه دستی بخورد کنار گذاشته شده بودند ، من هم همینطور .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از گارسون چند ظرف یک بار مصرف گرفتم و غذای دست نخوره را با مهارت کامل در ظرفها ریختم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذا ها را بردم  به فقیرانی بدهم که  معمولا  اطراف هتل هستند . اما بدلیل اینکه دیر وقت بود (تقریبا ساعت ۱۱ شب ) کسی را پیدا نکردم . بسمت طاق بستان که در نزدیکیمان بود حرکت کردم . روی نیمکتی دو تا پیر مرد را دیدم که با هم صحبت میکردند ، از آنها پرسیدم گفتند :شام صرف کرده اند . بسمت پارک کوهستان که در کنار طاق بستان است حرکت کردم ولی کسی را پیدا نمیکردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش کمی هم پشیمان شده بودم ، افتاده بودم توی این پارک بزرگ و ساعت یازده شب دنبال چند آدم گرسنه میگشتم. ناگهان در نقطه ای از پارک چیز سیاهی که انگار خانمی با چادر مشکی روی زمین نشسته توجهم را جلب کرد . نزدیک شدم دیدم چهره ایشان در زیر چادر مشخص نیست ، سلام گفتم سرش را از زیر چادر در آورد ، خانمی بود جوان ولی با صورتی لاغر و پژمرده ، پرسیدم : شام خورده ای گفت نه  . یکی از غذا ها را به او  دادم خوشحال شد . مانده بودم بقیه غذا ها را چکار کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدم : کسی رو میشناسی تو این پارک که شام نخورده باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : مادرم اینا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفتم : ممکنه زحمت این غذا ها رو بکشی و براشون ببری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : بله  . و کلی دعا کرد و . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت پنج صبح فردای آنروز حرکت کردیم به سمت  میادین مین مناطق مرزی سومار و نفت شهر بود که به خدمت دوستان ارتشی که مشغول پاکسازی بود رسیدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر آنجا بودیم ، باورش مشکل بود!  در گرمای چهل و هشت درجه  در حالی که لباس و پوتین ضد مین  بودند و بیشتر شبیه فضا نوردان بودن با زبان روزه که به پیشوازماه مباک رفته بودند ، سانتیمتر به سانتیمتر اززمینهای آلوده را از و جود مینهایی که دشمن کار گذاشته بود پاکسازی میکردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنجا به خودم گفتم اینها آدمهای معمولی نیستند و خدا اینها را فوق العاده قوی آفریده ، برای این کار سخت و فوق العاده خطرناک .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به باور خودم دیدن این عزیزان پاداش کار شب گذشته ام بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این ماه مبارک دعا کنیم سربازان واقعی امام زمان را که دور از خانواده مشغول خدمت به خلق خدا هستند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;التماس دعا - اسفندیار&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 03:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل برگ و باد...</title>
<link>http://yadikon.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگار همين ديروز بود كه محسن دانشگاه تبريز قبول شد و ما در كنار خوشحاليمان چقدر نگرانش بوديم ، چون فكرقبول شدن در هر شهري را ميكرديم الا تبريز...شهري كه همه چيزش متفاوت بود و چقدر از نظر ما سخت بود زندگي در جايي كه اصلا زبانشان را نمي داني و با فرهنگشان بيگانه اي ...و رييس كه براي قوت دل دادن به محسن ميگفت: &quot;نگران هيچي نباش ، اين روزها مثل &lt;B&gt;برگ و باد&lt;/B&gt; ميگذره &quot;... (و البته منظورش برق و باد بود كه اشتباهي اينطور ادا كرد ) و ما كلي شوخي كرديم كه: &quot;هنوز پات به تبريز نرسيده لهجه ت عوض شده&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و انگار هنوز چند روزي بيشتر نگذشته از آن روزهايي كه معين كوچولوي ما به &quot;&lt;B&gt;كتاب&lt;/B&gt;&quot; مي گفت &quot;&lt;B&gt;تتاب&lt;/B&gt;&quot; و با كلي تمرين، گفتن &quot;&lt;STRONG&gt;كتاب&lt;/STRONG&gt;&quot; را ياد گرفت و آنوقت ما  مي گفتيم:&quot; &lt;STRONG&gt;حالا  بگو كوكاكولا&lt;/STRONG&gt;&quot;و او كه ميدانست  نميتواند اين كلمه را درست ادا كند ، ميگفت : &quot;&lt;STRONG&gt;ما هنوز درس توتاتويا یو&lt;/STRONG&gt; (کوکاکولا رو) &lt;STRONG&gt;نخونديم&lt;/STRONG&gt; &quot;! و امروز معين هم مثل جوجه گنجشكهايي كه تازه پرواز را ياد گرفته اند ، به سمت آينده پر كشيد و رفت... مثل محسن ، مثل نعيم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرچه تصور اينكه معين همشهري و هم دانشگاهي محسن شده ، خودش مايه دلگرميست ، اما امروز خانه خيلي  سوت و كوراست ، كتابخانه اي مانده با انبوهي كتاب و تختي خالي ... مثل جاي خالي همه ما كه يك روز پدر و مادرمان را تنها گذاشتيم و پر كشيديم و رفتيم براي خودمان ... امروز معني بغض مادرم را ميفهمم در آن روزي كه پروازم داد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزها و سالها پشت سر هم ميگذرند ، قبل از اينكه چشم بر هم بزنيم ، درست به سرعت &lt;B&gt;برگ و باد! &lt;/B&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; اردتمند-خان باجی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 09:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadikon&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>yadikon</dc:creator>
<guid>http://yadikon.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
