|
|
|
|
|
امروز از صبح که بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم . ته دلم یه چراغی خاموش و روشن می شد و این نشونه خوبی بود،یعنی که امروز روز خوبیه! بعد از نماز یه کم رفتم وبگردی ، یادم افتاد که سازمان سنجش تاریخ و محل توزیع کارت رو امروز اعلام می کنه... ، رفتم و دیدم اما خبری نبود ، نمیدونم شاید از ساعت 8 به بعد اعلام کنه... رئیسو راهی کردم و دوباره رفتم پای کامپیوتر تا ساعت 8:30 ؛ راستی هنوز از شب شعر دیروز چیزی نگفتم ، فقط اینو بگم با یه وبلاگنویس قهار آشنا شدم که نویسنده چند تا از برنامه های رادیوییه ... تازه رفته بودم سراغ وبلاگش که بعععله ...ییهو برق قطع شد... ای بابا حالا چه وقتش بود ؟؟؟رفتم سراغ برنامه قطع برق !!! که دیروز توی روزنامه زده بود... عجب...11 تا محدوده جغرافیایی تعیین کردن برای خاموشی!ولی من هر چی نگاه میکنم آدرس خونه ما توی هیچکدومشون نیست... نقشه رو هم آوردم و با دقت نگاه کردم ...نخیر نیست که نیست ... خب این یعنی چی؟ نکنه ما نخودی هستیم و قراره با خاموشی هر منطقه ای ما هم خاموش بشیم؟! دیشب هم از ساعت 10 تا 10:30 برق قطع شد که توی هیچکدوم از این برنامه ها نداشتیم! خب مهم نیست میرم سراغ کار بعدی...باید برم میدون هلال احمر ، میرم دست و رومو بشورمو آماده شم ...ای بابا آب هم قطعه ، چقدرخنگم! برق که قطع میشه آب هم باهاش میره دیگه ...کجا ؟معلوم نیست! اینم بمونه !... شال و کلاه میکنم و میرم بیرون ...خب حالا یه ورزش صبحگاهی ، باید 9 طبقه پیاده برم پایین... پاگرد اولین طبقه همسایه رو میبینم که خیلی وقته ندیدمش...چه خوب کلی حال و احوال...یه طبقه پایین تر یکی دیگه ...بابا عجب روز خوبیه ...کی گفته همیشه باید برق باشه ؟ اینجوری هم فاله و هم تماشا...هم کلی تحرک داریم و هم از حال و روز هم با خبر میشیم ...تا پایین رفتن کلی تبادل لینک ببخشید تبادل نظر کردیم... میرسیم پایین و خداحافظی ...به به عجب آفتاب قشنگی... ...تو ترافیک که هستم یه چشمم به جلو و یه چشمم به آمپر بنزینه...( تا حالا نمیدونستم که چشام چپه!) ای بابا کارت سوخت خونه ست...ولش کن کی حال داشت 9 طبقه پله رو بره بالا؟ میرم سمت میدون هلال احمر ...تا حالا نرفتم اما میدونم نزدیکیهای 7 حوضه، نزدیک که میشم تابلوها رو با دقت نگاه میکنم... کرمان...استاد حسن بنا...امام علی ...باز باید برم ...آها فکر کنم همین خیابونه ، یه تابلوی بزرگ هم نبششه ، باز با دقت نگاه میکنم ...ای بابا یه پرده خیلی بزرگ از بالا آویزونه که کاملا روی تابلو رو پوشونده..."کلاسهای تابستانی...اسکیت ،شنا...،...،...فرزندان خود را به ما بسپارید..." ای داد بیداد ! نکنه این خیابون نیست ...نکنه همینه ...تو همین افکار بودم که از سرش رد شدم...رفتم جلوتر ... -آقا ! میدون هلال احمر کدومه؟ -خانم رد شدی باید برگردی...همونیه که نبشش تابلو داره...اولین بریدگی رو دور بزن برگرد... ...خب اینم اولین بریدگی ...ای بابا این که دور زدن ممنوعه... تازه پلیس هم وایستاده...چنان غضبناک نگاه میکنه که یادم میره میخواستم چیکار کنم! پس فعلا باید برم...آخه یکی نیست بگه پرده تبلیغاتی جاش روی تابلوی راهنمایی رانندگیه؟؟؟ عجب ترافیکی هم هست،نیم متر نیم متر جلو میرم ، حالا کو تا دور برگردون؟آخه کارت سوخت واسه چی خونه ست؟ ... عوضش خیالم راحته! ... واسه خاطر همون چراغی که از صبح تو دلم چشمک میزد ...مطمئنم که امروز روز خوبیه ! . . . ...همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و من برگشتم خونه...طبق برنامه خاموشی ،هنوز نباید برق داشته باشیم چون سهمیه خاموشی هر منطقه 2 ساعته... خیلی دلخورم ، کاش کارم بیشتر طول میکشید ، با ناراحتی ماشینو پارک میکنم و میام تو لابی فکر ۹ طبقه بالا رفتن از پله تو این گرما ... چیزی رو که میبینم باور نمیکنم...برق اومده در حالیکه هنوز 2 ساعت از رفتنش نگذشته...تو دلم قند آب میشه! گاهی یه اتفاق ساده چقدر آدمو خوشحال میکنه!... عرض نکردم امروز روزخوبیه... ؟
ارادتند خان باجی |
||