تبليغاتX
یادی کن

پاتوقی برای آشنایان و دوستان و فامیل
بدون شرح
 
ارادتمند همه دوستان - اسفندیار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 0:31  توسط اسفندیار  | 

با عرض معذرت از آقایون ،این مطلب در رابطه با دروغگویی بعضی از مردهاست...

برام جالب بود گفتم شما هم بخونین!

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه)

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه!

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته ، منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدوني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره!

اردتمند خان باجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 20:10  توسط اسفندیار  | 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
از : انجمن طنز ایران
 
 ارادتمند - اسفندیار
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 21:40  توسط اسفندیار  | 

کارت سوخت

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد !

بدینوسیله شارژ مجدد کارت سوخت را به تمامی هموطنان عزیز تبریک عرض می نماییم !

"کارت سوخت دلتان همیشه شارژ!"

ارادتمند - خانباجی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 22:25  توسط اسفندیار  | 

برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زیر اعلام می شود :


امریکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافیک ، 2 ساعت تفریح ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلویزیون ، 2 ساعت کار با اینترنت


فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خیابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ، 2 ساعت خندیدن


ایتالیا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت خیابان گردی


آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلویزِیونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی


کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفریح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفریح همراه با کار ، 6 ساعت تفریح همراه با خرید در خیابان ، 10 ساعت خواب


مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشیدن قلیان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته


هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فیلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خیابان


پاکستان : 4 ساعت کار غیر مجاز ، 8 ساعت خواب در حین کودتا ، 8 ساعت اعتراض علیه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پلیس


ایران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافیک ، 1 ساعت کار  ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سیاست

پ.ن:این متن رو یکی از دوستان ساکن امریکا برام فرستاده ، برام جالب بود گذاشتم شما هم ببینید!

ارادتمند خان باجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:41  توسط اسفندیار  | 

راستش ما از اولش فکر میکردیم ملا نصرالدین ایرانیه که ما اینقدر اینجا اوضاعمون کیشمیشیه اما بعد از دیدن این عکس ها شک کردیم شاید روسی بوده . آخه این عکس ها همه اش از روسیه اس. حالا شما قضاوت کنید وبه ما هم نظرتان را بگویید.خیلی عکس های دیگر هم بود که همین یکی دو ساعت وقتمو گرفت

محمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 5:48  توسط اسفندیار  | 

 

...ما نمیدانیم چه کسی به خودش جرات داده این آمار  ۳ الی 5  دقیقه ای میزان مطالعه ایرانیان در روز را ارائه نماید؟

شما هم اگر مانند ما عصر روز جمعه یکساعت تمام طول میکشید تا فاصله بین تونل رسالت تا درب ورودی مصلی را طی کنیدحتما به این آمار و ارقام مشکوک میشدید!

البته ماندن در ترافیکی که افراد متشکله آن را انسانهایی فرهیخته و اهل مطالعه و مشتاق کتاب تشکیل میدهند چه کیفی  دارد!!!

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید لطفا                         

                                                                                               ارادتمند شما خان باجی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 11:32  توسط اسفندیار  | 

.....چه نمایشگاهی میشود نمایشگاه کتاب امسال!!!

ما که از همین الانش هم در پوست خودمان نمیگنجیم! شما را نمیدانم...

مگر نشنیدید که وزیر ارشاد فرمودند: "نمایشگاه امسال به خاطر ماندنی خواهد بود!"

"بر این مژده گر جان فشانم رواست"

خب دیگر همین! تا پارسال مگر شما از این وعده ها شنیده بودید؟نمایشگاه پارسال را که حتما یادتان نرفته که چقدر خاطراتی بود...

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 7:50  توسط اسفندیار  | 

 

 

-انچه را در زیر میخوانید قسمتی از یک ضرالمثل قدیمی مربوط به مردمان فکر

 

میکنم" بومی استرالیا" یا شاید هم "تبتی" ها شاید هم "اسکیمو های" ماقبل تاریخ باشه.

 

 به هر حال فرقی نمیکنه مال ایران و این زمان نیست پس از الان گفته باشم که به لبه

 

کلاه کسی بر نخوره بعد بیاین شاکی بشید قبول نیستا.  

 

2- اون پدرسوخته ها هر چی گفتن برای خودشون گفتن.

 

3- اصلا" به ما چی که اونها چی ها میگن

 

4- اگه دوست ندارین اصلا" نگم که اونها چی ها گفتن

 

5- اگه میخاین بدونید ضربالمثل چیه نظر بدید تا بزارمش توی صفحه اصلی

6- خداییش سرکاری نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 2:9  توسط اسفندیار  | 

ترکه تو مشهد بچه اش گم ميشه، هرچی میگرده اونو پیدا نمی کنه، نذر مي كنه و ميگه: يا امام رضا دستم به دامنت، اینبار بچه ام پيدا بشه، ديگه من غلط كنم بيام مشهد

به ترکه ميگن ايميل داري؟ميگه نه خيلي ممنون همین الان ناهار خوردم!

اصفهانيه ميره سربازي وقتي برميگرده بابا و داداشش رو ميبينه كه با كلي ريش جلوي در هستند ميزنه زير گريه و ميگه من طاقت ندارم بگين چي شده، باباش ميگه پسره ناخلف چرا ريش تراشو با خودت برده بودي

ترکه تو موزه لوور فرانسه خسته ميشه يه صندلي خالي ميبينه ميره ميشينه. مامور موزه با سرعت به طرفش مياد و بهش ميگه: آقا پاشو اين صندلي ناپلئونه!!!
ترکه ميگه: خُب بابا! هر وقت اومد بلند ميشم


يكي داشته تركه رو ميزده و هي داد ميزده مي كشمت اكبر می کشمت اکبر.
يكي مياد ميگه چرا ميزنيش؟ تركه كه داشته كتك ميخورده ميگه ولش کن بابا بذار بزنه من كه اكبر نيستم


يه اصفهاني ميخواسته پول به كسي بده دستش مي لرزيده . میگن زودباش، چرا مي لرزي ؟؟
ميگه : آخه ميخوام پول بدم آمو ، جون كه نميخوام بدم كه يهو بدم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:6  توسط اسفندیار  | 

حضور با سعادت همه  شما عزیزان عارضم ، اون روزی که ما این وبلاگ رو پی ریزی میکردیم ، احساسمون این بود که شما هم مثل ما برای داشتن یه وبلاگ خونوادگی در پوست خودتون نمی گنجید

البته دوستانی که روی صحبتم با اوناست لطف بفرماین و خودشونو به کوچه علی چپ نزنن !!!

همون اول کاری ، ما کلی پیش رییس کلاس گذاشتیم  که فامیل ما پر از نویسنده و شاعر و طراح و طناز و وبلاگ نویس و دکتر و مهندس و صد البته دکتر بعد از این و مهندس بعد از این و ........ ایناست و همه منتظرن تا بیان وبلاگی درست کنن تووووووووپ .........

اون روز که ما کارو شروع کردیم ، نزدیکای آخر سال بود و به عبارتی سر همه شلوغ

هی هر روز منتظر میموندیم و در نهایت به خودمون نهیب میزدیم که :"بابا مردم گرفتارن " اگر چه ، ما که میدونستیم دلتون لک زده بود برای کامنت گذاشتن ، اما فرصت نمیکردین!

هر چند ، چند نفری از بزرگان تنهامون نذاشتن و هی به ما افتخار دادن و هی خوشحالمون کردن و ما هی به داشتن چنین فامیلایی افتخار کردیم

اما باز به دلایل نا معلومی بعضی هاشون یه کم ، کم لطف شدن

بهر حال حالا که عید رو پشت سر گذاشتین و عیدی هاتونو هم گرفتین سیزده رو هم که به سلامتی در کردین و ........ دیگه منتظر چی هستین؟

گیرم بچه ها درس و کنکور دارن ، بزرگترا چی؟......... همه چیزو گردن این بنده خداها نندازیم

ساکت و آروم بشینین یه گوشه و هی  کامنت بذارین ، پسورد اینجا رو هم که فقط خواجه حافظ شیرازی نداره !

پست هم بذارین تا به همه نشون بدین که چقدر اکتیوین ....... دیگه عصر ، عصر رایانه و وبلاگ و یاهو مسنجرو چیپس و این حرفاست...........

راستی یه نکته جدیدی فهمیدم!

دیشب رییس میگفت : تو که بیکاری یه کم به این وبلاگ برس!

متوجه نکته شدین ؟ ای بابا چطور متوجه نشدین؟ یعنی بین فامیل و دوست و آشنا از همه بیکارتر منم

تا اومدم از خودم دفاع کنم و صدامو بلند کنم و بگم کی گفته من بیکارم.....؟؟؟رییس صداشو بلند تر کرد که چه خبره؟ ملت خوابن..........!

راستی به نظر شما هم ملت خوابن؟؟؟!!!

دفعه بعد برای تک تکتون دعوتنامه میفرستم

سر راهت نشینم تا بیایی

ارادتمند همه شما

خان باجی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 18:20  توسط اسفندیار  | 

يه روز پسره از باباش ميپرسه: بابا، ماه نزديكتره يا اصفهان؟
بابا ميزنه پس گردنش و ميگه: آخه مونگول، معلومه ديگه! تو از اينجا ميتوني اصفهان رو ببيني؟؟؟

به ترکه می گن وقتی یونس گم شد چی شد؟
میگه سازمان یونس کو تاسیس شد.

اگه گفتی توی کلاس ترکها را چه جوری تشخیص می دهند؟
وقتی معلم تخته را پاک می کنه اونا هم دفتراشون را پاک می کنند

مرد : تو چطوریه که ما وقتی دعوامون میشه عصبانی نمیشی؟
زن : آخه من خودمو کنترل می کنم
مرد : چه جوری؟
زن : میرم کاسه توالت را میشورم
مرد : این چه ربطی به دعوای ما داره؟
زن : آخه اونو با مسواک تو می شورم

اولی : آقا این همسایه ما عجب آدم بی ملاحظه ای هستش! ساعت دو بعداز نصفه شب با مشت می کوبید به دیوار اتاقمان
دومی : عجب مردم آزارهایی هستند حتما نذاشت بخوابی
اولی : نه، خوشبختانه خواب نبودم داشتم شیپور تمرین می کردم

فرق شهرداري با صدا و سيما چيه؟ اولي آشغال جمع مي کنه دومي آشغال پخش مي کن

از یک جاهله مي پرسن ( قدس سره ) يعني چه ؟
یک كمي فكر میکنه ميگه : فكر كنم يه چيزي تو مايه های دمت گرم باشه

ترکه كولر خونش خراب ميشه به زنش ميگه : چند دفعه گفتم پنج شش نفري جلوي کولر نشینید

به ترکه ميگن دو دو تا چندتا میشه
ميگه حساب و ولش کن، کلمه بگو جمله بسازم

دیوانه اولی: کی اومدی؟
دیوانه دومی: پس فردا.
دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده.
دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم

از: امین ابراهیمی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 22:31  توسط اسفندیار  |