|
|
|
|
|
سالها بود به تهران نیامده بودیم ، من و برادرم پاپیچ خانواده شدیم " که بابا ما دیگه بزرگ شده ایم ، اجازه بدهید خودمون تنها برویم تهران خانه دایی قاسم " دایی قاسم تهران زندگی میکرد تقاطع خیابان کارون و امام خمینی . بالاخره خانواده قبول کردند و من به اتفاق برادر بزرگم روزهای آخر شهریور ۵۹ رفتیم تهران . فکر میکنم چهار پنج سالی از آخرین بازدیدم از شهر تهران میگذشت . در این فاصله زمانی انقلاب پیروز شده بود و به واسطه همین تغییرات لباسها - آداب و رسوم - شکل ظاهری خیابانها و خیلی چیزهای دیگر در تهران تغییر کرده بود . روی دیوارهای شهر شعارهای انقلاب باقی بود هر چند شعارهای بعد از انقلاب نیز اضافه شده بود ، حتی روی دیوار برج میدان آزادی نیز شعارها بچشم میخورد . به اتفاق دایی قاسم رفتیم توپخانه و یک دستگاه دوربین عکاسی کداک ۱۱۰ خریدیم و به پارک شهر رفتیم و کلی عکس گرفتیم . بعضی روزها میرفتیم روبروی دانشگاه تهران ، گروه های مختلف سیاسی نشریات ، اعلامیه ها و کتابهای خودشان را در معرض دید قرار میدادند و هر چند نفر نیز با هم بحث سیاسی میکردند . دایی قاسم عاشق بحث بود ، هر کجا جمعیت بیشتری بودند و معلوم بود بحثشان داغتر است ، وارد بحث آنها میشد . یک روز وسط بحث سیاسی دایی قاسم ، صداهای انفجاری از راه دور بلند شد . هر کسی یک چیزی میگفت و در نهایت پس از چند لحظه موتور سواری که از خیابان انقلاب میگذشت خبر از حمله هوایی عراق به فرودگاه مهر آباد تهران داشت . آری آن روز اولین روز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود . آن لحظه اصلا فکر نمیکردم در سالهای آینده چه در انتظار من و جوانان هم سن و سالم است . تکلیف چه بود ؟ در فاصله کمتر از سه ماه بیش از دو میلیون هکتار از کشور عزیزمان بدست دشمن افتاد . روزهای اول جنگ حتی گروههایی که بعدها جزء مزدوران صدام شدند برای شرکت در جنگ اعزام نیرو داشتند . دشمن قلب همسن و سالهای من را نشانه گرفته بود، در نتیجه متولدین ۳۷ تا ۴۷ بیشترین شهدای جنگ تحمیلی را تشکیل دادند . امروز خیلی ها آن روزها را فراموش کردند ، ولی " یادی کن " فضایی برای یادآوری رشادتهای جوانان ایرانی است . من شاهد کشته شدن بیش از هزار نفر در طول هشت سال جنگ بودم . بیائید پاسدار خون شهدای پاک جنگ تحمیلی باشیم . ارادتمند - اسفندیار |
||
|
|
|
|
|
بلا فاصله بعد از اینکه از سفر شمال برگشتیم ، برای شرکت در سمیناری با همکارانم به کرمانشاه رفتیم و در هتل چهار ستاره جمشید که یکی دو سالی از افتتاح آن میگذرد مهمان بودیم .
شب که برای شام به رستوران هتل دعوت شدیم ، از آنجایی که آنروز در سمینار نهایت پذیرایی را از مدعوین بعمل آورده بودند، اشتهایی برای صرف شام نداشتیم .مدیران بهزیستی استانهای مختلف مرزی هم با ما روی یک میز حضور داشتند . بعد از صرف سالاد که سلف سرویس بود ، شام را که چلو کباب سلطانی بود آوردند . هر کدام از دوستان ، یکی دو لقمه خورده و بقیه غذا ها را بدون اینکه دستی بخورد کنار گذاشته شده بودند ، من هم همینطور . از گارسون چند ظرف یک بار مصرف گرفتم و غذای دست نخوره را با مهارت کامل در ظرفها ریختم . غذا ها را بردم به فقیرانی بدهم که معمولا اطراف هتل هستند . اما بدلیل اینکه دیر وقت بود (تقریبا ساعت ۱۱ شب ) کسی را پیدا نکردم . بسمت طاق بستان که در نزدیکیمان بود حرکت کردم . روی نیمکتی دو تا پیر مرد را دیدم که با هم صحبت میکردند ، از آنها پرسیدم گفتند :شام صرف کرده اند . بسمت پارک کوهستان که در کنار طاق بستان است حرکت کردم ولی کسی را پیدا نمیکردم . راستش کمی هم پشیمان شده بودم ، افتاده بودم توی این پارک بزرگ و ساعت یازده شب دنبال چند آدم گرسنه میگشتم. ناگهان در نقطه ای از پارک چیز سیاهی که انگار خانمی با چادر مشکی روی زمین نشسته توجهم را جلب کرد . نزدیک شدم دیدم چهره ایشان در زیر چادر مشخص نیست ، سلام گفتم سرش را از زیر چادر در آورد ، خانمی بود جوان ولی با صورتی لاغر و پژمرده ، پرسیدم : شام خورده ای گفت نه . یکی از غذا ها را به او دادم خوشحال شد . مانده بودم بقیه غذا ها را چکار کنم . پرسیدم : کسی رو میشناسی تو این پارک که شام نخورده باشه . گفت : مادرم اینا . گفتم : ممکنه زحمت این غذا ها رو بکشی و براشون ببری . گفت : بله . و کلی دعا کرد و . . . ساعت پنج صبح فردای آنروز حرکت کردیم به سمت میادین مین مناطق مرزی سومار و نفت شهر بود که به خدمت دوستان ارتشی که مشغول پاکسازی بود رسیدیم . ظهر آنجا بودیم ، باورش مشکل بود! در گرمای چهل و هشت درجه در حالی که لباس و پوتین ضد مین بودند و بیشتر شبیه فضا نوردان بودن با زبان روزه که به پیشوازماه مباک رفته بودند ، سانتیمتر به سانتیمتر اززمینهای آلوده را از و جود مینهایی که دشمن کار گذاشته بود پاکسازی میکردند . آنجا به خودم گفتم اینها آدمهای معمولی نیستند و خدا اینها را فوق العاده قوی آفریده ، برای این کار سخت و فوق العاده خطرناک . به باور خودم دیدن این عزیزان پاداش کار شب گذشته ام بود . در این ماه مبارک دعا کنیم سربازان واقعی امام زمان را که دور از خانواده مشغول خدمت به خلق خدا هستند .
التماس دعا - اسفندیار |
||
|
|
|
|
|
توی حرم امام رضا (ع) یه لحضه دلم پر کشید به مدینه منوره ، کربلا ، نجف اشرف ، کاظمین و سامرا . پیش خودم گفتم من چه شیعه ای هستم که هنوز به زیارت عزیزان معصومم نرفتم .
تا حالا که قسمت نداشتیم امیدوارم به اتفاق شما عزیزان بریم و از نزدیک عرض ارادت بکنیم . مشهد اقیانوسی رو از انسانهای عاشق میدیدم که سر از پا نمی شناختند . اینقدر مشهد شلوغ شده بود که طرح ترافیک گذاشته بودند . من برای همه همکاران ، فامیل و دوستان دعا کردم . فقط میتونم بگم که من حاجتمو گرفتم و شما هم اگه خوب به دوروبرتون نگاه کنید میبینید بی جواب نموندید . انشا ا.. زندگیتون همیشه پر نور باشه . چند عکس در ادامه مطلب تقدیم میکنم . ارادتمند اسفندیار
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
جای تمام فامیل و دوستان محترم خالی " دسته جمعی رفته بودیم زیارت" البته هم زیارت بود وهم فرار از گرمای عجیب و غریب چند روز گذشته. حتما" شمالی ها امامزاده ابراهیم را می شناسند. انهایی هم که نمی شناسند ناراحت نشوند این پست اصلا" معرفی انجاست.
امامزاده ابراهیم حدود 60 کیلومتری غرب رشت و از توابع شهرستان شفت است. یک منطقه بلند و سنگلاخی ، جنگلی و کوهستانی با یک رودخانه که با سر و صدای زیاد از وسط ان می گذرد. مردم جاهای دیگر کشور کمتر انجا را می شناسند و از این بابت هنوز کمی بکر مانده. امامزاده ابراهیم در واقع ییلاق بسیاری از مردم رشت و گیلان است. جایی تقریبا" شلوغ در این ایام و اغلب خالی از سکنه در ایام زمستان.
شما می توانید با هزینه ای تقریبا" متعادل از هوای خنک انجا استفاده کنید، کوهنوردی کنید، در اب سرد انجا اب تنی کنید، زیارت کنید و حاجت بگیرید و همه و همه در یک قدمی شماست. انجا از هتل و این حرفها خبری نیست. تمام خانه ها چوبی است و در چند طبقه ساخته شده اند و طبقات ان در اختیار مسافرین قرار می گیرد. ضمنا" این خانه ها دیوار ندارد. اهالی امامزاده ابراهیم طالش هستند.
ادم های بدی نیستند اما چون تقریبا" تمام کاسبی انان در همین یکی دو ماه گرماست، کمی گرانتر حساب می کنند. از بهداشت زیاد خبری نیست. اما از پشه و مگس هم ندیدیم. اکثر دکان ها یک جور هستند و همه چیز دارند. تنها کتاب فروشی امامزاده ابراهیم یک مرکز عرضه محصولات فرهنگی در کنار بقعه است که در ان تعداد معدودی کتاب موجود است که عناوین ان موضوعات مختلفی از" آشپزی" گرفته تا "اییین همسر داری" و از این جور کتاب ها.
زوار همه جور ادمی هستند ولی به نظر من در انجا وزن سیاحت خیلی بیشتر از زیارت است. خلاصه ملغمه ای بود. به همراه علی اقا و خانواده ها رفتیم جای همه را خالی کردیم. چند عکس از انجا در ادامه مطلب گذاشته ام
ارادتمند همه محمد ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
احداث یه ستون جدید
پیشنهاد میکنم یه ستون با عنوان ستون خاطرات راه اندازی کنیم که هر کی خواست بتونه خاطره اش رو اونجا بنویسه . حتی الامکان خاطرات بامزه و خنده دار و واقعی و قابل انتشار !!!باشن . خوهشآ نظرتون رو در این زمینه بگید . امیدوارم پیشنهادم رای بیاره و در نهایت به تایید شورای محترم نگهبان وبلاگ هم برسه . حالاخدا کنه این وسط شورای تشخیص مصلحت وبلاگ کلآ وجود ما رو مغایر با شرع و قوانین حاکم تشخیص نده ! شما رو حضرت عباس با ما همکاری کنید و طوری همکاری کنید که بعدآ آیندگان نگن بر باعث و بانیش لعنت!!! بقیه رو در ادامه مطلب ببنبد لطفآ ارادتمند شما خان باجی
ادامه مطلب |
||