تبليغاتX
یادی کن

پاتوقی برای آشنایان و دوستان و فامیل
بعضی از مردم مرز نشین به کار قاچاق سوخت اشتغال دارند .

آنان با حمل سه گالن بیست لیتری در هر مرحله پنج هزار تومان در آمد کسب میکنند .

قاچاقچیان جوانتر قادرند در روز حداکثر دو مرحله مسیر خطرناک باشماق به داخل کشور عراق را که از میادین مین و رودخانه عبور میکنند را طی نمایند . 

گاها مرز بانان نیز در مسیر قاچاقچیان به کمین آنان نشسته اند . ولی قاچاقچیان نیز با داشتن معبر های مختلف تغییر مسیر میدهند و خود را به آن سوی رود خانه میرسانند .

گاهی نیز به دست نیروهای مرز بان می افتند و یا در میادین مین گرفتار میشوند . 

ارادتمند - اسفندیار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 6:26  توسط اسفندیار  | 

هنوز جنگ برای خیلی ها تمام نشده ،

سربازان مسلح و آماده دشمن  (مین ) در زیر خاک جبهه ها منتظر مردم مظلوم و نیروهای پاکسازی هستند .  

و تنها با این از خود گذشتگیها آبادانی به مناطق غرب و جنوب غرب کشور باز میگردد .

 

ارادتمند - اسفندیار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 9:21  توسط اسفندیار  | 

مردم اکثر روستاهای مرزی همجوار با کشور عراق هرگز به دیارشان برنگشته اند .

چرا ؟

- در جنگ از بین رفته اند!

- بدلایل امنیتی

- اشتغال

- امکانات

و یا  وجود مین و گلوله های عمل نکرده با قیمانده از جنگ

در ادامه مطلب عکسهایی از روستای متروکه  قلعه  سفید - قصر شیرین گذاشته ام ،حتما ببینید!

 

 

ارادتمند - اسفندیار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 8:48  توسط اسفندیار  | 

                                       روز پدر مبارکباد!  

هر چند کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را ، چگونه در سخن تنگ مایه بگنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

الله اکبر!

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله ، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین !

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است!

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی!

489936waplsb8efn.gifمیلاد با سعادت امیر مومنان و روز زیبای پدر بر همگان مبارکباد!489936waplsb8efn.gif

 اردتمند خان باجی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 19:6  توسط اسفندیار  | 

با عرض معذرت از آقایون ،این مطلب در رابطه با دروغگویی بعضی از مردهاست...

برام جالب بود گفتم شما هم بخونین!

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه)

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه!

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته ، منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدوني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره!

اردتمند خان باجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 20:10  توسط اسفندیار  | 

شب ارزو ها

 امشب شب برآورده شدن آرزو هاست .

آرزو میکنم آرزوهای همه به واقعیت بپیوندد. ضمنا" امشب اولین شب آرام برای من پس از 24 سال و 4 ماه است.

 از امروز رسما" بازنشستانده  شدم . کلی کار های عقب افتاده دارم. نمی دانم از کجا شروع کنم.

احساس بسیار خوبی دارم.

 آخیش

ارادتمند همه محمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 20:44  توسط اسفندیار  | 

یک روز زندگی 

ارادتمند همه محمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 2:33  توسط اسفندیار  | 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
از : انجمن طنز ایران
 
 ارادتمند - اسفندیار
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 21:40  توسط اسفندیار  | 

جرايد : پليس روسيه اخيرا قانوني مصوب كرده است كه چنانچه فردي تخلف رانندگي داشته باشد بعنوان جريمه ميبايست به رستورانهاي شهر برود و در آنجا اشعاري در زمينه مقررات رانندگي براي مردم بخواند. تصور كنيد كه اگر اين قانون در ايران تصويب شود چه اتفاقات قشنگي رخ خواهد داد.

غلامرضا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 8:38  توسط اسفندیار  | 

بهترین دوران زندگی من

 

هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست        گوته

 

 

 

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم. واردشدن به دهه جدیدی از دوران زندگیم نگران کننده بود. چون می ترسیدم بهترین دوران زندگیم را پشت سر گذاشته ام.

 

عادت جاری و روزانه ام این بود که هر روز قبل از رفتن به سر کار ، برای تمرین به ورزشگاهی رفتم. من هر روز صبح دوستم "نیکلاس" را در ورزشگاه می دیدم. او 79 سال داشت پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی کردم ، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی هر روز را ندارم. به همین خاطر علت امر را جویا شد. به او گفتم: از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر میکردم وقتی به سن و سال نیکلاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکلاس پرسیدم:" ببینم بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟"

 

نیکلاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد : " جو دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:"

 

  "وقتی که در اتریش بودم وتحت مراقبت کامل وزیر سایه پدر و مادرم زندگی می کردم آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

  "وقتی به مدرسه می رفتم و چیز های زیادی یاد می گرفتم، که الان می دانم بهترین دوران زندگیم بود."

  "وقتی برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

  "وقتی با همسرم آشنا شدم و عاشقش شدم، بهترین دوران زندگی من بود."

  " جنگ جهانی دوم شروع شد من و همسرم سوار کشتی شدیم و برای نجات جانمام راهی امریکای شمالی شدیم، بهترین دوران زندگی من بود."

 " وقتی به کانادا آمدیم و صاحب فرزند شدیم ، بهترین دوران زندگی من بود."

  " موقعی که پدری جوان بودم و فرزندانم جلوی چشمانم بزرگ می شدند ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

 

 

" وحالا جو دوست عزیزم من 79 سال دارم و همسرم را مانند روز اولی که دیده بودمش دوست دارم و این بهترین دوران زندگی من است."

 

جو کمپ

 

ارادتمند همه محمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 0:35  توسط اسفندیار  | 

 

 

        

عکس داغ داغ از کنکور امروز

نفس نکش....نفس نکش.....نفس نکش....!

حالا نفس بکش....!

 دور از جانتان تا به حال گذرتان به رادیولوژی افتاده است؟

حکایت کنکور است...

فعلا در مرحله نفس نکش هستیم....!

انشالله تا چند ساعت دیگر میگویند ...حالا نفس بکش...!

اردتمند خان باجی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 7:40  توسط اسفندیار  | 

آیا می‌‌دانستید؟...

 

پنجاه نكتة جالب و خواندني

 

*هر تكه كاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا كرد.

 

*در هرم خئوپوس در مصركه 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است به اندازه‌ای سنگ به كار رفته كه

می‌توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی‌متر در دور دنیا ساخت.

*هر سال از 600/557/31 ثانیه تشكیل شده است

۴۷ تای دیگر در ادامه مطلب 

ارادتمند همه

محمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 0:37  توسط اسفندیار  | 

زهرا که عنایتش به دنیا برسد

باشد که به فریاد دل ما برسد

یا رب سببی ساز که در روز حساب

پرونده ما به دست زهرا برسد

 

میلاد حضرت زهرا و روز مادر مبارکباد

ارادتمند خان باجی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 20:51  توسط اسفندیار  | 

امروز از صبح که بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم . ته دلم یه چراغی خاموش و روشن می شد و این نشونه خوبی بود،یعنی  که امروز روز خوبیه!

بعد از نماز یه کم رفتم وبگردی ، یادم افتاد که سازمان سنجش تاریخ و محل توزیع کارت رو امروز اعلام می کنه... ، رفتم و دیدم اما خبری نبود ، نمیدونم شاید از ساعت 8 به بعد اعلام کنه...

رئیسو راهی کردم و دوباره رفتم پای کامپیوتر تا ساعت 8:30 ؛ راستی هنوز از شب شعر دیروز چیزی نگفتم ، فقط اینو بگم با یه وبلاگنویس قهار آشنا شدم که نویسنده چند تا از برنامه های رادیوییه ...

تازه رفته بودم سراغ وبلاگش که بعععله ...ییهو برق قطع شد...

ای بابا حالا چه وقتش بود ؟؟؟رفتم سراغ برنامه قطع برق !!! که دیروز توی روزنامه زده بود...

عجب...11 تا محدوده جغرافیایی تعیین کردن برای خاموشی!ولی من هر چی نگاه میکنم آدرس خونه ما توی هیچکدومشون نیست... نقشه رو هم آوردم و با دقت نگاه کردم ...نخیر نیست که نیست ...

خب این یعنی چی؟ نکنه ما نخودی هستیم و قراره با خاموشی هر منطقه ای ما هم خاموش بشیم؟!

دیشب هم از ساعت 10 تا 10:30 برق قطع شد که توی هیچکدوم از این برنامه ها نداشتیم!

خب مهم نیست میرم سراغ کار بعدی...باید برم میدون هلال احمر ، میرم دست و رومو بشورمو آماده شم  ...ای بابا آب هم قطعه ، چقدرخنگم! برق که قطع میشه آب هم باهاش میره دیگه ...کجا ؟معلوم نیست!

اینم بمونه !... شال و کلاه میکنم و میرم بیرون ...خب حالا یه ورزش صبحگاهی ، باید 9 طبقه پیاده برم پایین...

پاگرد اولین طبقه همسایه رو میبینم که خیلی وقته ندیدمش...چه خوب کلی حال و احوال...یه طبقه پایین تر یکی دیگه ...بابا عجب روز خوبیه ...کی گفته همیشه باید برق باشه ؟ اینجوری هم فاله و هم تماشا...هم کلی تحرک داریم و هم از حال و روز هم با  خبر میشیم ...تا پایین رفتن کلی تبادل لینک  ببخشید تبادل نظر کردیم...

میرسیم پایین و خداحافظی ...به به عجب آفتاب قشنگی...

...تو ترافیک که هستم یه چشمم به جلو و یه چشمم به آمپر بنزینه...( تا حالا نمیدونستم که چشام چپه!) ای بابا کارت سوخت  خونه ست...ولش کن کی حال داشت 9 طبقه پله رو بره بالا؟

میرم سمت میدون هلال احمر ...تا حالا نرفتم اما میدونم نزدیکیهای 7 حوضه، نزدیک که میشم تابلوها رو با دقت نگاه میکنم...

کرمان...استاد حسن بنا...امام علی ...باز باید برم ...آها فکر کنم همین خیابونه ، یه تابلوی بزرگ هم نبششه ، باز با دقت نگاه میکنم ...ای بابا یه پرده خیلی بزرگ از بالا آویزونه که کاملا روی تابلو رو پوشونده..."کلاسهای تابستانی...اسکیت ،شنا...،...،...فرزندان خود را به ما بسپارید..."

ای داد بیداد ! نکنه این خیابون نیست ...نکنه همینه ...تو همین افکار بودم که از سرش رد شدم...رفتم جلوتر ...

-آقا ! میدون هلال احمر کدومه؟

-خانم رد شدی باید برگردی...همونیه که نبشش تابلو داره...اولین بریدگی رو دور بزن برگرد...

...خب اینم اولین بریدگی ...ای بابا این که دور زدن ممنوعه... تازه پلیس هم وایستاده...چنان غضبناک نگاه میکنه که یادم میره میخواستم چیکار کنم! پس  فعلا باید برم...آخه یکی نیست بگه پرده تبلیغاتی جاش روی تابلوی راهنمایی رانندگیه؟؟؟

عجب  ترافیکی هم هست،نیم متر نیم متر جلو میرم ، حالا کو تا دور برگردون؟آخه کارت سوخت واسه چی خونه ست؟ ...

عوضش خیالم راحته! ... واسه خاطر همون چراغی که از صبح تو دلم چشمک میزد ...مطمئنم که امروز روز خوبیه !

.

.

.

...همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و من برگشتم خونه...طبق برنامه خاموشی ،هنوز نباید برق داشته باشیم چون سهمیه خاموشی هر منطقه 2 ساعته... خیلی دلخورم ، کاش کارم بیشتر طول میکشید ، با ناراحتی ماشینو پارک میکنم و میام تو لابی فکر ۹ طبقه بالا رفتن از پله تو این گرما ...

چیزی رو که میبینم باور نمیکنم...برق اومده در حالیکه هنوز 2 ساعت از رفتنش نگذشته...تو دلم قند آب میشه! گاهی یه اتفاق ساده چقدر آدمو خوشحال میکنه!... عرض نکردم  امروز روزخوبیه... ؟

 

ارادتند خان باجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 13:1  توسط اسفندیار  |