تبليغاتX
خانه سبز
 

 

خب دیگه  چه خبر؟؟؟  

پ.ن:

 

 


ادامه مطلب
لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 19:25 توسط یکی از ما دو تا |


سلام دوستان...روز و روزگار بر شما خوش و خرم! اوضاع بر وفق مراد و سعادت قرین زندگیتون....

داستان ما به اونجا رسیده بود که کلاغ قصه مون بین والله و بالله گرفتار شده بود که چشمشو ببنده و بزنه زیر آواز یا نه مثل بچه آدم....البته بچه آدم !!!پنیرشو ورداره و سرشو بندازه پایین  بره رد زندگیش ؟

 خب ، یه کم نگران مادر بچه ها بود که ممکن بود دست خالی خونه راش نده  ،همینطور نگران حرف مردم بود که پشت سرش چی ها میگن !  اما از طرفی هم  چیکار میکرد با دلش؟؟؟

خلاصه!...هیچی دیگه!...فکراشو کرد و تصمیم شو گرفت ...

 

زاغه می دید از چپ و از راست....زنه می گفت :" پس پنیر کجاست؟!

من که از عرضه ات خبر دارم....دلمم خوشه که شووَر دارم"!!!

زاغ می خواست قار  قار کند...تا که مردی ش آشکار کند!

ناگهان  عقده دلش وا کرد....تو دلش با ضعیفه! دعوا کرد

گفت : "احمق پنیر نیست غذا....میکند کودن و خرفت تو را!!!

ای به روحت اگر تو را روح است...تو ندانی پنیر مکروه است؟

ای زن چش سفید بی بنیاد...برو اون ور کمی که باد بیاد!

ای کلاغ عجوزهِ بد ذات....برو گمشو به خانه بابات!"

***********

الغرض چون که کار بالا شد...حرفهای بدی هویدا شد!

این بر آن فحش داد و آن بر این....بد و بیراه بر زمان و زمین

***********

و در همین اثنا پری کلاغو که دید زاغی قصه ما بدجوری در فکر فرو رفته است ، پشت چشمی نازک کرد و آواز سرداد:

 

"ای خوش آوا تر از ساسی مانکن....تو نمیخوای بخونی واسه ی من"؟؟؟

***********

و ناگاه کلاغ زاغی قصه ما به خود آمد... 

از خیالش ، غم زنش تا رفت....هیجانش دوباره بالا رفت!

چشمهایش فقط بدید "او" را.....تک و "تنها پری کلاغو" را

تو دلش غرّید همچون شیر: ...."گور بابای هر چه نان و پنیر"!!!

ای فدای تو این دل خسته....این پنیر مال توست چش ! بسته

ای عزیز دلم به بنده بگو....زاغ هستی عزیز یا هولو!!!

پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ....نیست بالاتر از سیاهی رنگ....

**************

زاغ ما را چو فکر آخر شد....طاقت از کف بداده و خر شد!

و چشمها را بست و از ته دل خواند:

"سیاهی پرااااای تووووو تو هیچ مدااااد رنگی نیست....خودت تو آینه هاااا ببیییین ، رنگ که به این قشنگی نییییست"!!!...

**********

تا که زاغی دلش چنین غش رفت....دختره هم پنیره رو کش رفت...

و در نفیر و تازیانه باد ، و در کمال ناباوری پر زد و رفت....

 

و این داستان همچنان ادامه دارد...

 

پ.ن: خیلی مراقب سلامتیتون باشین ! دستاتونو حتمآ بعد از کار با کامپیوتر با آب و صابون بشورین ! ما شنیدیم که ویروس آنفلوانزا از طریق کامپیوتر  هم منتقل میشه!!!باور کنین!!!...

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 0:38 توسط یکی از ما دو تا |


زاغکی قالب پنیری دید.......................به دهن برگرفت و زود پرید

بر درختی نشس ! تک و تنها .....................زاغک بی قرار قصه ما

تو دلش گفت: هان ! به به چیز !.................میکنم منزلو سورپریز!

توی این فکر بود با دل شاد........................که پنیر از دهان او افتاد

رفت و افتاد بر لب جویی.............................در کنار پری کلاغویی!

پر کشید از پی ش ز اوج به زیر............گشت راهی به دونبال ! پنیر

بر لب جوی چون پنیرو دید............به دهن برگرفت و ...نه !.... نپرید!

تا که چشمش به روبه روش افتاد...عقل رم کرد و دل به جوش افتاد...

 

 ****

گفت به به چقدر زیبایی..............چه سری چه دمی عجب پایی

کی عمل کرده ای تو نووکت را....که کوچولو شدست و سر بالا؟؟؟

عاشقم بر چشای زاغی تو ................رنگ گیسوی پرکلاغی تو

ای خوش آواز خوش قریحه من.......قارقارت به از ساسی مانکن

ای صدایت یگانه صوت جهان.......... جان من یک کمی برام بخوان....

(البته همه اینها را همان پری کلاغو خواند و زاغک بخت برگشته قصه ما هاج و واج  فقط گوش میداد...)

 

زاغ ما گیج و ویج حیوونی...................شده مثل هویج حیوونی...

از نوک فرق تا ته روده ش ......... پر ز احساس سر خوشی بودش

زاغ میخواست قار قار کند.......................تا که آوازش آشکار کند

یاد آن درس کودکی افتاد........................که پنیراز نوک یکی افتاد...

و در همین حالات در دلش گفت: ای بابا ! عجب گیری افتادیم ها ... حالا اگر پنیر از دهان من هم افتاد چه؟آن وقت کی باید جواب مادر بچه ها را بدهد؟؟؟.....

 

و این داستان ادامه دارد...

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 23:6 توسط یکی از ما دو تا |


درود بر تو :

چه زيبا گفت آن بزرگ مرد ايرانی اشو زرتشت:



ستيز من تنها با تاريكي است

و برای ستيز با تاريكی

شمشير به روی تاريكی نمی كشم

فانوس می افروزم
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 15:56 توسط یکی از ما دو تا |


شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه که عمراً بتونه........

من نمیدونم  نفرین کدوم شیر پاک خورده ای دنبالمه که این چند وقته عین اسب عصاری دور خودم دارم میچرخم و به هیچ جا هم نمیرسم... نه اینکه آدم خرافاتی باشم ها...نه ! ولی شما جای من  ! یکی هی بیاد بهتون بگه که نکنه "دعا" کرده باشنت ، برو خوووب خوووب گوشه  و کنارای خونه تونو بگرد... ما که توی خونه مون یه "دعا" پیدا کردیم "ای پیلٍکی" ! بخت منو با اون "دعا"بستن و برای همینه که هر خواستگاری که برام میاد ، دو روز نشده گول یه نفر دیگه رو میخوره و میره با اون ازدواج میکنه... حالا من هر چی فکر میکنم میبینم یا کار زن عمومه یا کار زن بابام ...

...ای بابااا ! ول نمیکنیم که...تا به هم میرسیم فوری باید کله پاچه یکی رو بار بذاریم . حالا خیلی هم فرق نمیکنه که اون یکی کی باشه ! مهم اون کله پاچه هه ست که لامصب بد جوری میچسبه...

باری! داشتم عرض میکردم ! این چند وقته از آسمون و از زمین بلا بود که سرما نازل میشد...از اون بلاهایی که  " شب قدر پارسال مقدر شده بود" و بارید رو سر همه مون (همانگونه که افتاد و دانید! ) که بگذریم ، قضیه "دعائه" کار خودشو کرد و خلاصه توی این چند وقته روزی نبود که  کاسه سرگردونی به دست ما نداده باشند...

حالا همه اینا به کنار، امروز داشتم پیش خودم فکر میکردم  که اگه قضیه "سحر و جادو و دعا" راست باشه ، پس حتمآ مملکت ما رو هم دعای سنگینی  کردن که این شده وضع و اوضاع ما ...به جااان خودم از این دشمنای قسم خورده ذلیل مرده هر کاری بگین برمیاد جز دو رکعت نماز ... یه کم در موردش فکر کنین...

 

و اما بعد :

 امروز یکی از دوستان می گفت که دعای باطل السحری از دعانویس معروفی گرفته که رد خور نداره...  گفت که برای باطل کردن سحر و جادو ، باید مقداری آب دهن مرده و با مقداری از مو و ناخون مرده مخلوط کنیم و توی کیسه کوچیکی که از پوست آهو تهیه شده بریزیم و روی کیسه  با اب زعفران "حرض ان یکاد " بنویسیم و گوشه باغچه خونه چال کنیم (این نسخه کاملآ مستند است) حالا به نظر شما نمیشه این کارو در مقیاس بزرگتری برای یه مملکت انجام داد؟؟؟

فقط میمونه یه مشکلی ... ببخشید ! شما "مقدار متنابهی آب دهن مرده " سراغ ندارین؟

 

پ.ن:قول میدم به زودی همون کفشای گٍلیمو از تو صندوق خونه در بیارم و پام کنم و یکی یکی به خونه هاتون سر بزنم و رد پامو همه جا بذارم ...خب چیکار کنم؟با کفش تمیز که رد پا نمیمونه...

در ضمن ! پنجشنبه یه مهمون خیلی خیلی عزیز و ذوست داشتی دارم که از شوق دیدارش از الان الاهه همون پنجشنبه خوابم نمی بره و ایشون کسی نیست جز دوست نازنین وبلاگیمون پروین خانوم گل ! نه اینکه فکر کنین اینو گفتم که دلتونو بسوزونم ها...اصلن پنجشنبه همه مهمون ما ! نامرداش! تعارف الکی میکنن...

ارادتمند ـ کتایون

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 23:36 توسط یکی از ما دو تا |


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم ....

مرحوم قیصر امین پور

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 13:40 توسط یکی از ما دو تا |


راه سبز 
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 11:38 توسط یکی از ما دو تا |


تقدیم به کامران عزیز که همیشه برایم اسوه صبر و مقاومت بوده و هست و خواهد بود...

 

"دوش می آمد و رخساره برافروخته بود"

شاکی و عربده کش چشم به من دوخته بود

پیرهن شخصی و ریشو و چماقی در دست

تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

نگهش سوی من و روی به همکارش گفت:

این همان شورشی رذل پدرسوخته بود

بعد از این دست من و هیکل زارش چون نی،

و سپس داد به من فحش که آموخته بود

"تو خجالت نکشی نوکر BBC پست ؟

حیف نانی که بابات بهر تو اندوخته بود

تو اساسآ خس و خاشاکی و شهر آشوبی

VOA این غلطا رو به تو آموخته بود؟

توی جوجه فوکولی رو چه به الله اکبر؟

"الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود؟""

گفتمش باتوم و چاقو به تو کی داد حریف؟

گفت : روزی که دماغای شما سوخته بود

نذر کردم که تو را تا حد مردن بزنم

نذر کردم که تو را تا حد مردن بزنم

نذر کردم که تو را تا حد مردن بزنم....

.................

اقا ما کم آوردیم ! دو هفته ست تا اینجاش رو نوشتیم و بقیه ش دیگه نمیاد . این نگین بانو هم نمیاد دستمونو بگیره ....اونوقت به من میگن کم کار شدی .... خلاصه خیر ببینین یه کمکی بکنین در راه خدا...هرگز تو زندگیتون در نمونین به حق این روزهای عزیز...

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 14:18 توسط یکی از ما دو تا |


بسمه تعالی

با سلام

نظر به اینکه بادمجان بم آفت ندارد و از آنجاییکه ما عادت کرده ایم که هر جوری که از بلندی به زمین پرتمان کنند ، عین گربه مرتضی علی ، چهار دست و پا زمین بیاییم ، ضمن تشکر و قدر دانی از تمام دوستانی که در مدت غیبتمان جویای حالمان بودند ، عرض میکنیم کجای کار این مملکت حساب کتاب دارد که کار ما حساب کتاب داشته باشد؟ همینجور یکهو کار پیش میآبد و بی خبر میگذاریم و می رویم و یکهو هم برمی گردیم ...

(قابل توجه دوستانی که به طور خصوصی فکر کرده بودند که جایی برده اندمان که عرب نی انداخت!!!)

تازگی ها یاد گرفتم که برای سلامتی خودم ارزش بیشتری قائل باشم . دیگه دردهامو پشت گوش نمیندازم و نمیذارم که کهنه بشن و در اولین فرصت با متخصص مربوطه مشورت میکنم و باز از اونجاییکه یاد گرفتم که برای سلامتی خودم ارزش بیشتری قائل باشم، یه برنامه اطلاعات دارویی توی موبایلم گذاشتم و قبل از استفاده از هر دارویی که دکتر تجویز می کنه ، حتمآ عوارض و مکانیسم تاثیر اون دارو رو مطالعه میکنم و از اونجاییکه همه داروها عوارض دارن ، در نهایت ترجیح میدم که هیچ دارویی رو مصرف نکنم تا سلامتیم به خطر نیفته...اصلآ من نمیدونم چرا این داروها اینقدر عوارض دارن ! این از این...

از وقتیکه قرار شد برای مسابقه بین باشگاهی آماده بشم و تمریناتم سنگینتر شد و آرنجم آسیب دید و مبتلا به " تنیس البو" شدم ، تا حالا که دارم این مطلب رو می نویسم ، اقدامات زیادی برای بهبودیش انجام دادم که هنوز هیچکدوم نتیجه قطعی نداشتن...بعد از اینکه تمریناتم رو قطع کردم و بعد از مدتی پروین عزیز دارویی رو پیشنهاد داد که گیرش نیاوردم ، هفته پیش دکتر ارتوپد گفت که باید پیش دکتر جراح تزریق مفصلی انجام بدم و یه دارو هم داد که چون عوارض داشت نخوردم.دیروز رفتم پیش دکتر جراح ...

تو نوبت که نشسته یودم ، هرکی که از راه میرسید از من چپر چلاقتر بود و ظاهرآ بیماری من از بیماری بقیه خیلی با کلاسسس تر!!! بود ...

طبق معمول که خانمها که به هم میرسن ، فوری سر درد دلشون باز میشه ، خانومی که پیش من نشسته بود ، بعد از گفتن تاریحچه بیماریش برای حضار ، از من پرسید که شما مشکلتون چیه ؟ منم گفتم که اومدم برای تزریق مفصلی

یهو یه قیافه دلسوزانه ای به خودش گرفت و با ترحم گفت : مادر اینا همش کورتونه ، چرا از الان کورتون مصرف میکنی؟فکر نمی کنی که استخونات پوک میشه ؟ از همه جا بیخبر پرسیدم : مطمئنین کورتونه؟

- وااااااا .... چطور خبر نداری مااااادر ؟؟؟ هممممه شون کورتونه ...الان بزنی ، فردا پوکی استخون میگیری...

*****

آقای دکتر بخشید من برای تزریق مفصلی اومدم اما ممکنه که شما اینکارو انجام ندین ؟ من درد آرنجم رو میتونم تحمل کنم اما پوکی استخوان رو هرگز!!!

دکتر یه نگاه سرتا پایی به من انداخت و گفت : میشه بگین شما دکتراتونو از کدوم دانشگاه گرفتین؟!

برای اینکه ریا نشه چبزی نگفتم ...وگرنه میگفتم که از دانشگاه آکسفورد گرفتم ...کی به کیه ؟؟؟!!!

نتیجه اینبار مراجعه به دکترم هم قرص ناپروکسن بود و دو هفته بی حرکت موندن دست که اگه نتونستم مثل بچه آدم بیحرکت بمونم ، باید سه هفته دستم تو گچ باشه...

عوارض ناپروکسن رو هم که نگاه کردم ، یکبار بیشتر نتونستم بخورمش . فکر میکنم بهتره که دیگه کم کم قطعش کنم ...یه چیزی میشه دیگه...

پ.ن۱:توی نماز جمعه چه احساس خوبی داشتم . انگار همه چهره ها آشنا بودن ، توی ظل آفتاب تابستون بشینی و احساس کنی با نشستنت داری فریاد میزنی...چقدر هم دلم آماده بود اون روز ، مخصوصآ وقتی عکس ندا رو تو دست بغل دستیم دیدم...البته از حق نباید گذشت ... گازهای اشک آورش هم جنسشون خیلی خوب بود!!!

پ.ن۲:آقا دست به مهره حرکته ، یعنی چه استعفای صفار هرندی بعد از عزلش قبول نمیشه؟؟؟ چیزی نمونده بود این روزهای آخر عمری دولت نهم از رسمیت بیفته ها...

ارادتمند ـ کتایون

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 18:46 توسط یکی از ما دو تا |


میگویند پنج نفر با هم  سرمایه شان را میگذارند سر هم ماشینی میخرند و میدهند تا یکی با آن کار کند و سر ماه کرایه اش را بگیرند . راننده یکماه کار میکند و همه را به جیب میزند و آخر ماه  می آید و میگوید : آقا کار نبود! ....

پنج نفر می گویند یعنی چی کار نبود ؟  

راننده میگوید : باور نمیکنید خودتان با من بیایید و ببینید که کار هست یا نه !

از فردا پنج نفری همراه راننده می چپیدند توی ماشین و راه می افتادند توی خیایانها دنبال مسافر...

یک چند روزی به همین منوال گذشت و دیدند خدایی کار نیست ! نشستند و شور کردند و به این نتیجه رسیدند که مشکل بیکاری که میگویند همین هست و همان شد که رفتند شایعه کردند که آقا کار نیست و شاخص بیکاری را آنگونه نشان دادند که دیدید! ...

                                                                *****

چند روز پیش که قرار بود در خیابان ولی عصر زنجیره انسانی تشکیل شود ، با بچه ها قرار گذاشتیم که برویم پارک ملت بدمینتون بازی کنیم!!! رییس بزرگوار که متوجه قرار ما شد ، نگاهی معنا دار به ما انداختند و گفتند : " منکه دارم میرم سفر ، تو هم اگه میخوای  بری ولی عصر ، حتمآ با لباس امدادگری برو که لااقل اگه کاری از دستت براومد انجام بدی و الکی نگیرنت"...

ما هم که دیدیم اوضاع قمر در عقرب است عرض نمودیم  : "سمعاً و طاعتاً ... " وبرای روز مقرر ساعتمان را با بچه ها تنظیم کردیم ...

در روز و ساعت مقرر در حالیکه کاور هلال احمر را ته کیفمان چپانده بودیم ، با بچه ها در خیابان ولی عصر بودیم و منتظر بقیه که از راه برسند ... البته ناگفته پیداست  که چند ساعت برای رسیدن به ولی عصر توی ترافیک بودیم ... ملت  ، با ماشین یا پیاده ، در سکوت از کنار هم رد میشدند و به هم نگاه میکردند و گاهی کلامی آرام بینشان رد و بدل می شد . چیزی که از همه اینها عجیب تر به نظر میرسید این بود که من تا به حال در کل عمرم به اندازه آن چند ساعت پلیس و گارد ویژه و بسیجی با کلاهخود و باتوم و اسلحه های عجیب و غریب ندیده بودم . "منکه خودم سر در نمیآورم اما کارشناسانم می گویند" که خیلی از آن گارد ویژه ها مسلح به "وینچستر"  بودند . یعنی آنقدر نیروهای مسلح در خیابان بودند که جایی برای آشوبگرانی مثل ما اصلاً نبود که زنجیره انسانی تشکیل دهند... پر واضح است که در چنین شرایطی  تمام خطهای موبایل در آن محدوده قطع بود و بنا به دستور پلیس ، تمام مغازه ها و فروشگاههای آن منطقه هم تعطیل بودند و هیچ دلیلی برای رفتن به آن منطقه وجود نداشت مگر اینکه آشوبگر باشی دقیقآ عین  ما ! که در آن صورت هم جایی برای تو نبود... ما خودمان هم همان یک جا را به زور پیدا کرده بودیم !...

خلاصه اینکه خیالتان راحت باشد که شهر در امن و امان است ، آسوده بخوابید..                            

دولت جاوید یافت هرکه که "محمود" بود     

   ور عقبش ملتی پاره کند جامه را                          

  ای خس و خاک وطن ، هی الکی زور نزن    

کیست که کنسل کند این همه برنامه را ؟

 *****

بعدشم دیدیم ما که از رییس جمهور جزایر قمر کمتر نیستیم که بلد نباشیم پیام تبریک بفرستیم . این شد که این پیام از فراخنای وجودمان برآمد که :

ای منتخب ملت و ای کار دُرُست           اصلاً تو شدی زاده برای این پست

ای عقل تو با زبان هم آوایی کن            ورنه که دو دست از جهان باید شست...

 

این چند بیت هم اشاره به واقعه خاصی ندارد ، اگر شما مشابهتی حس کردید ، حتمآ در ایدئولوژیتان تجدید نظر کنید ...

 

منم که شُهره شَهرم به پیش بینیدن!              و چار! سال دگر را به یک نظر دیدن

برای بیعت با ما به کوری دشمن                    ببین که ملت ایران چه رأیها میدن!!!

                                                  *****

ما نقطه ی اتصالتان با دینیم                             در کل به جهان یه وزنه سنگینیم

دیدید کسی رو حرف ما حرف نزد؟                تا کور شود دشمن ما ، ما اینیم ! ...   

 

 

پ . ن ۱: ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود...

پ.ن۲ : در غربت که بودم ، یک شعر بلند متناسب با همان روزها نوشتم که  "کارشناسانم " تایید نکردند، در همانجا بود که تازه فهمیدم که چه رییس نازنینی دارم که همه کارهایم را تایید میکند...

پ.ن ۳: شما تا حالا بازار شام را دیده اید؟

چرا فکر کردید که منظورم اینست که این مدت که من نبودم ، خانه به شکل بازار شام در آمده ؟ من این را گفتم؟؟؟

    ارادتمند ـ کتایون

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 23:19 توسط یکی از ما دو تا |